تبليغاتX
متفاوت باش

متفاوت باش

خاطرات پلیسی یک

یه بار تو اتوبان چمران داشتم با سرعت تمام لایی بازی میکردم و روسریم هم افتاده بود رو شونم و حال نداشتم درستش کنمSuperhero

در حال بزن و بکوب شاد خندون رسیدم پشت یه زانتیا سفید رنگ که هر دوتامون تو خط وسط بودیم

چراغ چراغ چراغ چراغ هر چی چزاغ دادم و بوق زدم نرفت کنار که نرفت کنار

لاین سبقت هم پر

یه معکوس کشیدم و از سمت راستش سبقت گرفتم و براش دست تکون دادم و  نیشم هم تا ته باز میخواستم زبون درازی کنم که متوجه شدم انگار ماشینه یکم زیادی آشناست

همچنان با خنده و با افتخار داشتم ازش میگذشتم آژیرش رو روشن کرد و تابلوش رو در آورد بیرون و ایییییست بزن کنار جاده

اووووووووف آره دیگه ماشین پلیس بود دیگه

هنوز نیشم باز بود که پیاده شد و با تعجب گفت تو که دختری از ته اتوبان داشتم نگاهت میکردم چرا اینطوری رانندگی میکنی ؟ یه درصد هم حدس نزدم شاید دختر باشی - مدارک و پارکینگ

هنوز داشتم به کار خودم که میخواستم بهش زبون درازی کنم میخندیدم بهم گفت پلیس رو مسخره میکنی ؟ هان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم نه به خدا داشتم به خودم میخندیدم

با خنده و لوس بازی گفتم آقا نمیشه ماشینم رو نخوابونید ؟؟؟؟ گفت نه 

خواستم پیاده شم یه نگاه به توی ماشین انداخت و دید مانتوم کوتاهه گفت شما لازم نیست پیاده شید پشت ماشین ما حرکت کنید

میخواستم لهش کنم

 گفتم آشنا دارم زود درش میارم ها پس نخوابون دیگه آقاااااا پلیسه اوووووووووووم

دیدم دیگه کم کم داره قرمز میشه  گفتم چششششششششششم

 

شاد باشید دوستان

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 17:13  توسط راشل   | 

نیستی که آخه

............................

............تولد تولد تولدم مبارک

یووووووووهوووووووووو امروز تولدمه

................چه روز قشنگی

.................................

 

میخوام امروز با دفم آهنگ سازی کنم و یه آهنگ خوجمل و ناز تقدیم خودم کنم ها ها ها یی

 

به سلامتی بلوگفا که تو همین چند روزه میخواد فیلتر بشه

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 11:15  توسط راشل   | 

مراسم دف

یادمه از بچگی عمه جون هر سال روز تولد حضرت مهدی مولودی میگیره و مثل هر سال رفتیم مولودی

خانم جلسه ای که اومده بود با خودش یه دف زن آورده بود که قرار بود بعد از خونه عمه چند جای دیگه هم برن و مراسم اجرا کنن من دفم رو همراهم برده بودم و عمه جون به اون خانم گفت ما دف زن اجتیاج نداریم 

اما من خیلی دلم میخواست از نزدیک کار دف اون خانم رو ببینم به مامان گفتم کاش اونم دف میزد مامان گفت کاری نداره که مولودی بعدی رو باهاشون برو و رفت به خانم جلسه ای نمیدونم چی گفت که اون خانم با استقبال فراوان گفت : آره دخترم بیا همراهمون خیلی هم خوبه

مراسم گل ریزونه یه عروسه که بانی ها جمع میشن و برای عروس های بی بضاعت عروسی میگیرن و اونجا براشون کلی پول جمع مشه منم با خوشحالی همراهشون رفتم FlowerQueen

وقتی بلند گوها وصل شد و همه چی آماده شد برای کار خانم جلسه ای بهم گفت بجنب دیگه دفت رو در بیار

با تعجب گفتم من ؟؟؟؟؟ گفت نه پس من - بدو ببینم زود باش کلی کار داریم

گفتم آخه من ....... ؟؟؟؟؟ گفت آخه نداره پس اومدی اینجا چکار ؟؟؟؟ هان ؟؟؟/

من که شاخهام در اومده بود با استرس و هیجان دفم رو در آوردم و تازه نگاهی به جمعیت کردم و  فهمیدم برای ۱۰۰ تا بیننده که منتظر اجرای دف هستند باید دف بزنم

وای از استرس داشتم میمردم

اووووووووووف تازه فهمیدم اون اعلام کرده من ۲ تا دف زن آوردم که یکیش بنده هستم

وااااااااای خدا من اصلا نمیدونستم اون خانم میخواد چی بخونه چه برسه به اینکه بخوام آهنگ سازی براش بکنم و از همه بدتر با یه نوازنده دف دیگه باید هم ساز بشم و عقب و جلو نرم و ریتم های اونو همزمان اجرا کنم تو دلم گفتم اگه اون چیزی که اون میزنه من بلد نباشم چی ؟؟؟؟؟

تا به خودم بجنبم همه چی شروع شد و دام و دوب و من تو عمل انجام شده قرار گرفتم

 تازه داشتم با ریتم هایی که اون دختر میزد عادت میکردم که دیدم صدای دفش قطع شد ولی اون خانم هنوز وسطهای آهنگشه در حالی که داشتم دف میزدم بهش گفتم چرا قطع کردی ؟؟؟؟؟؟؟ من چکار کنم ؟؟؟؟؟؟گفت من خسته شدم (((آخه خیلی تپلی بود )))) خودت تنها ادامه بده حالا بعد منم میزنم

 

نگاهی به حاظرین تو سالن کردم و حس کردم صدای تپش قلبم رو دارم میشنوم اما دیگه جایی برای خراب کاری و استرس نبود باید هر جور شده مراسم رو جمع و جور میکردم و دختر دف زن هم در حال خوردن بستنی شربط و میوه و..... Clown

 

مثل همیشه فاز دف گرفتم و دام و دام و دام دوم و دوم و دومب  و.....

وقتی آهنگ تموم شد صدای کف زدن خانمها منو به خودم آورددرخواست آهنگ های شاد و قری  

 خودم رو جمع و جور کردم و شروع کردم یه ریتم ریز قری و شاد تو مایه های عمو سبزی فروش

خواننده که چشمهاش گرد شده بود مجبور بود یه همچین آهنگهایی بخونه و با من همراه بشه

تو دلم گفتم هه هه حالا بخون خانم جلسه ای تا تو باشی از بچه مردم سوء استفاده نکنی

چه شبی بود دیشب انقدر دف زدم هنوز دستهام درد میکنه

حالا چه حکمتی داشت که من برم عروسی کسی که اصلا نمیشناسم و دعوت نیستم و اونجا دف بزنم و .....

 

اما یه چیزی رو خوب میدونم تمام زمانی که پام رو گذاشتم خونه عمه جون تا آخر شب که برنامه ها تموم شد تو تمام دعاهایی که خونده شد و دستهایی که بالا رفت برای نیایش و چشمهایی که پر از اشک میشد  و آه هایی که از ته دل کشیده میشد یکی رو فراموش نکردم - برای یکی خیلی دعا خوندم و یه سره جلوی چشمم بود و براش از ته دل آرزو کردم که زندگی خوبی داشته باشه

اون کسی نیست جز دوست خوبم که تازگی ها دارم از دستش میدم - همون دوستی که ۲ ساله تو همه لحظه ها کنارم بوده و کمکم کرده  - همون کسی که منو خیانت کار میدونه  - همون رفیقی که در حقم رفاقت کرده و کاری جز دعا کردن از دستم براش بر نمیاد

امیدوارم دیشب هر چی دعا کردم دعا هام بگیره و دلش از این آشوب در بیاد و یکم آروم بگیره - آخه میدونم این روزها داره خیلی روزهای سختی رو پشت سر میگذاره

خوش باشید و شادان For You

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 9:6  توسط راشل   | 

سیگار

چند شب بود تو خوابگاهمون پست سر هم بوی سیگار شدیدی می پیچید و من که مسئول خوابگاه بودم و از همه بچه ها هم سنم کمتر بود روم نمیشد برم در اتاق بچه ها رو بزنم و بگم سیگار نکشید

 

کلی فکر کردم که چکار کنم که یه چیزی تو سرم جرقه زد

رفتم چند بسته سیگار خریدم و همه ۶۰ نفر رو جمع کردم تو سالن

یه سطل گذاشتم زیر پام و رفتم بالا سخنرانی

بچه ها امروز یه جشن ویژه داریم

مراسم سیگار کشونه

 میخوام همگی منو همراهی کنید و تمام بچه هایی که تا حالا لب به سیگار نزدن هم امشب به من نه نگن که تا آخر عمرمون امشب رو فراموش نکنیم

البته که امروز دیگه هیچوقت تو خوابگاه ما تکرار نمیشه و اگه بشه خودم بد جور باهاش برخورد میکنم

یه سیگار گذاشتم رو لبم و گفتم هوررررررررررااااااااااا میکشیییییییم تا حسابی معتاد شیم یوووووهووووو

اول بچه ها شکه بودن اما با دست زدن دو سه تا سرتق شیطون و در عرض چند دقیقه سالن رفت رو هوا

راستش رو بخواهید تا اون روز خودمم سیگار نکشیدم بودم

اون شب در حد مرگ همه هر چی در توان داشتن سیگار کشیدن

فکر کنم از شیشه ها دود بود که میرفت بیرون انگار یه آتیش بازی کوچولو راه انداخته بودیم

 

اون شبم تموم شد و برای همیشه تو خوابگاه از شر سیگار خلاص شدیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 12:52  توسط راشل   | 

داماد شدن چه حالی داره

دانشجو که بودم کمترین سن رو تو بچه های خوابگاه داشتم و چون مثلا بچه تهران هم بودم بچه ها برای اینکه راحت تر باشن و مسئول خوابگاهشون کمتر بهشون گیر بده منو کردن مسئول خوابگاه

 

خب ابهر شهر کوچیکی بود و ۹ شب همه مغازه ها تعطیل میکردن و  شهر تو تاریکی فرو میرفت و و دیگه نمیشد بریم بیرون Shark Island

برای اینکه بچه ها زیاد شبها خونه دوست پسر هاشون نمونند باید یه فکر اساسی میکردم که سرشون گرم بشه

تصمیم گرفتم تو خوابگاه هر شب عروسی راه بندازم ۶۰ نفر بودم و از همه بچه ها پول گرفتم و رفتم یه لباس عروس دهاتی چین چینی خریدم ۶۰ هزار تومان Queen

یه دست کت و شلوار و کروات برادرم رو هم از تهران با خودم بردم ابهر 

موهام هم که اون موقع ها همیشه ۲ سانتی بود و به درخواست بچه ها گاهی سیبیل میگذاشتم و گاهی ریش پروفسوری و گاهی چکمه ای و  ..... خلاصه که هر شب داماد میشدم و عروس خانم هم چند ساعت زیر دست بچه ها آرایش میشد و دست تو دست هم هر شب با عروس جدید عکس مینداختم

بچه ها هم لباسهای محلی شهر خودشون رو آورده بودن  و یه شب داماد رشتی ها میشدم و یه شب داماد جنوبی ها یه شب داماد ترکها یه شب ..... 

واااااااااااااااای چه حالی می داد انقدر تا صبح میرقصیدیم که از خستگی آخر شب بیهوش میشدیم

بماند که بعضی شبها هم عروس خانم واقعا از من خوشش میومد و دیگه نمیرفت اتاق خودش و گیر میداد که مگه عروست نیستم میخوام تو اتاق تو بخوابم

حالا خر بیار و باقالی بار کن

به اینجا که میرسید  میگفتم جوووووووووووووون خوشگلم بدو بپر بغلم

  

و من عروس خانم رو تو بغلم میبرم تو اتاق

و بچه ها ریسه میرفتن از خنده

 

حالا میفهمم چرا انقدر کمرم درد میکنه

 شاد باشید و خندون

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 13:53  توسط راشل   | 

قاشق زنی

اولین چهارشنبه سوری که یادم میاد  هنوز دبستان نمیرفتم و خیلی کوچولو بودم

اون موقع ها جلفا زندگی میکردیم و اونجا مراسم مفصلی برگزار میکردن made by Laie

یکیش این بود که همه خانم ها و آقایون شهر یکی یه چادر سر میکردن و همگی سر یه ساعت خاص دم خونه شهردار اون منطقه جمع میشدن و شروع میکردن به قاشق زدن 

 نمی دونید چه سر و صدایی از جیغ و خنده و شادی و قاشق های مردم بود

خلاصه من که این صحنه رو دیدم تصمیم گرفتم منم یه کاری کرده باشم

به مادرم گفتم میخوام منم برم قاشق زنی مادرم هم یه چادر گل دار کوچولو سرم کرد و گفت برو خونه فلانی زنگشون رو بزن و نگذار هم بفهمه تو کی هستی وقتی در رو باز کرد تو رو که ببینه خودش میدونه چکار کنه

منم خوشحال و شنگول رفتم زنگ در خانم رئیس بابا جونم رو زدم و همین که در رو باز کرد دویدم تو خونه و رفتم نشستم اون بالا تو پذیرایی

خانومه اول هنگ کرده بود که چرا من اصلا رفتم  تو خونش

بعد با خنده اومد جلو و چادرم رو بزنه کنار ببینه کیم گفتم به من دست نزنی ها تو نباید بفهمی من کی هستم اومدم قاشق زنی

اون که ترکیده بود از خنده ظرفم رو پر از آجیل کرد و من باز نشستم

با تعجب گفت خوب ظرفت رو پر کردم نمیخواهی بری ؟

گفتم نه

دوباره رفت برام شکلات آورد

وقتی دید نمیرم رفت یکم برگه آلو و لواشک آورد

آقا نیم ساعت یک ساعت ۲ ساعت گذشت من همچنان چادرم رو سفت گرفته بودم و نشسته بودم اون خانم میگفت بچه جون پاشو برو خونتون مادرت نگران میشه آخه تو بچه کی هستی ؟ چرا نمیری ؟

گفتم مامانم فقط تا همین جاش رو یادم داده من از کجا بدونم منو گول نمیزنی هان ؟ مگه قصه آقا گرگه رو نشنیدی ؟

بنده خدا دفتر چه تلفن رو برداشت و مجبور شد به تمام همکارهای پدرم زنگ بزنه که آقا این بچه که اومده خونه ما بچه شما نیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آقا تو رو خدا نمیدونید این بچه کیه ؟ یه زنگ به بقیه همکارهاتون میزنید ببینید این کیه ؟ .........

انقدر واستادم تا عمو ( آقای رییس )  اومد و منو برد خونمون

 

یادمه فردا که بابام از سر کار اومد خونه میخواست منو بکشه و قرمز بود و صدای جیر جیر دندونهاش رو میشنیدم که به مادرم میگفت آخه خونه مدیر چرا ؟ این همه جا ؟ چرا آخه درست یادش ندادی ؟ ....... !!!!!!!!!!!

من آخر از دست این بچه دغ میکنم

 

منم تو اتاقم سرخوش و خندون از این که سوار ماشین رئیس شدم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 8:50  توسط راشل   | 

دوچرخه قرمز خوجملم

اين خاطره رو پسر خالم نوشته بخونيد جالبه

یادته تو سهند هممون سوار اون دوچرخه قرمز کوچیکه شدیم و تو سر پایینی خوردیم زمین و دست امیر زخم شد بعدش رفتیم خونه دیدم بابات داره رها رو دعوا میکنه من الکی گفتم من پامو زدم زمین دوچرخه افتاد تا بابات رهارو بیخیال شه یادش بخیر

آره خوب يادمه

فکر کنم ۴ تايي سوار يه دچرخه قرمز کوچولو ميشديم

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

تازه اين که چيزي نيست يه بار هم  ۴ تايي سوارش شديم رفتيم کلي هم نون لواش خريديم و از ته کوچه با سرعت زياد هممونم پاهامون بالا اومديم تا ته کوچه اگه يکي پاش ميخورد زمين همگي سرنگون ميشديم

درست يادم نيست با اين دچرچه چقدر زمين خوردم اما يادمه هميشه همه بدنم زخم و زيلي بود

 

يه پسر عمو داشتم يه بار حرس منو خيلي در آورده بود و خيلي عصبيم کرده بود 

بهش گفتم بخواب رو زمين رو آسفالت کوچه ميخوام با دوچرخه از روت رد بشم

ميدونست که اگه حرفم رو گوش نده بلايي بد تر از اين سرش ميارم

خوابيد و منم با خونسردي تمام و با سرعت از روش رد شدم تا خيالم راحت شد و رفتم دنبال بقيه بازيم

 

اما بعد از گذشت اين همه زمان هنوزم از دل زن عموم در نيومده و ميگه يادته پسرمو زير کردي ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 10:55  توسط راشل   | 

خانه کاه گلی و باغ

یادمه دبیرستانی  که بودم تو باغ پدرم یه درخت گوجه سبز داشتم که سندش به نام من خورده بود و به هیچ کس اجازه نمیدادم از اون گوجه سبز بچینه

اون بهترین درخت گوجه سبزمون بود و هر وقت بچه های فامیل گوجه میخواستن میگفتم برید از  یه درخت دیگه بکنید

اون موقع ها یه کیف سربازی داشتم و رفته بودم بالای درخت و کیفم رو داشتم پر میکردم از گوجه

و بچه ها که التماس میکردن یکم از گوجه هات رو بریز پایین و من میخندیدم و میگفتم عمرا

که پام لیز خورد و از یه کنده بزرگ بردیده از پشت کیفم که رو دوشم بود  آویزون شدم پایین و همه گوجه ها ریخت پایین

بچه ها هم که  از دستم شاکی بودن با خنده شروع کردن جمع کردن گوجه ها و بی معرفت ها هیچ کدوم به روشون نیاوردن که کمکم کنن من بیام پایین

فقط یادمه انقدر اون بالا جیغ  زدم بابا کمک بابا کمک که گلوم گرفته بود

فکر کنم یه ۱۰ دقیقه ای در اون حالت آویزون بودم که اگه میافتدام پایین حتما دست و پام میشکست 

بماند که وقتی بابام اومد و آوردم پایین کتف هام بر اثر فشار زیاد بند کیف چند هفته ای کبود بود

این خاطره رو نوشتم برای پسر خاله خوبم که اگه یادش بیاد کلی بخنده و بهش بگم پسر خاله بی خیال دنیا

گور بابای هر چی مشکله مگه نه ؟ یاد اون روزها که با همون گوجه ها تو قندون فلزی رو آتیش لواشک درست میکردیم و به لواشک که نمیرسد همش رو همونجا دوتایی میخوردیم

و همه آرزومون داشتن خونه ای کوچولو بود

 صبح تا عصر تو اون باغ با آجر و گل خونه ای درست میکردیم که فقط قد نشستن یکیمون بود با سقفی از کاه گل و ....

و هفته بعدش که باد زده بود و خونم رو ویرون کرده بود

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 8:40  توسط راشل   | 

خاطره کافی شاپ

یادمه دانشجو که بودم با بچه ها رفتیم کافی شاپ یه جا که قلیون هم داشت

سرمون به کار خودمون گرم بود که دیدم چند تا پسر هم از ماشین پیاده شدن

چشمشون به ما که افتاد انگار چشمهاشون برقی زد و با خنده اومدن تو

منم به بچه ها گفتم بچه ها اصلا محل نگذارین هر کاری هم کردن یه وقت وسوسه نشید شماره بگیرید ها یکم باهاشون کل کل کنیم و بخندیم  در نهایت شماره بی شماره

از همون اول که اومدن میز کنار ما اینها شروع کردن مسخره بازی و هر کاری که میشد مخ بزنن رو کردن  و ما هم تو کلاس

همین که رفتن دست هاشون رو بشورن و برگردن اونی که پشت فرمون بود جیبهاش رو خالی کرد رو میز و رفت

وسوسه شدم یه نگاه بندازم ببینم چی داره

اووووووووووووخ چشمهام شیش تا شد - یه بسته کاندوم اون رو بود همونی که آخر کوبیدش رو میز و رفت  

 

به بچه ها گفتم اووووو لالا  اینجا رو ببینید بچه ها - پقی زدیم زیر خنده

یهو به سرم زد یه کاری کنم و یکم ادبش کنم یه خیز برداشتم و اونو سریع کردم تو جیبم

بچه ها که چشمهاشون گرد شده بود گفتن دیوانه اینو میخواهی چکار الان میان میفهمن برش داشتی

منم که این چیزها حالم نبود گفتم یه نقشه توپ دارم براشون

خلاصه اونها برگشتن و پسره متوجه نشده و منم که شاد

موقع رفتم اونو حسابی بادش کردم و شد یه بادکنک گنده

اون دختره فال فروش رو صدا کردم و گفتم  کوچولو این بادکنک رو میدی دست عمو  و بهش بگی این کادو رو این دختره فرستاده و انگاشتهات هم این مدلی کن

 

فقط میتونید تصور کنید که وقتی اونها داشتن منو هنگ نگاه میکردن که با تیکاف حرکت میکردم و براشون دست تکون میدادم و بچه ها مثل بمب از خنده منفجر شده بودن ها ها ها ها ها یی

 

اما خوشحالیم زیاد دوام نیاورد چون فردا همون پسر تو دانشگاه جلوم واستاد و یه سوزن نشونم داد که حالت رو میارم سر جات

واااااااااااااااای خدا مرگم بده اون از بچه های دانشگاه خودمون بود اوووووووووووووف

نمیدونید چه حالی داشتم تا آخرین ترم هر وقت میدیدمش سالن دانشگاه رو بر عکس میپیچیدم

 

 

عاجقتونم دوستهای گلم ب

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 12:56  توسط راشل   | 

مامی و ددی و دبیرستان

عروسک خدا هنوزم نمیخواهی یه نشونی آدرس وبلاگی چیزی از خودت به جا بگذاری که منم برات بنویسم آخه ؟؟؟؟؟؟؟؟

خب امروز میخوام یه خاطره از سن دبیرستانم براتون تعریف کنم

یه شب دیدم چراغ اتاق مامان اینها خیلی وقته روشنه و خاموش نمیشه

کنجکاو شدم ببینم دارن چکار میکنن ( س ک س )

با هزار زحمت یکی از مبلها رو با چه دقت زیادی که سرو صدا نکنم کشون کشون بردم زیر پنجره اتاقشون و رفتم بالا و از شیشه بالا ی در نگاه کردم ببینم چه خبره

یواشکی نگاه کردم و دیدم هیچ خبری نیست فقط دارن با هم حرف میزنن

اومدم پایین و از ترس اینکه نفهمن اونجا بودم زودی رفتم تو اتاقم و در رو بستم و از هیجان یادم رفت اصلا مبل رو از جلو در اتاقشون بر دارم

خودتون میتونید تصور کنید صبحش چه بلایی سرم اومد

۶ صبح که رفتم دست و صورت بشورم و آماده بشم برم مدرسه . در اتاقم رو که باز کردم دیدم ددی جون نششسته رو همون مبل و منتظره من بیام بیرون

 

یادمه فقط یه سره داد میزد

دختر اینجا هم ولمون نمیکنی ؟ آدم تو اتاقش هم نمیتونه تنها باشه .......

آخرهاش بود که یه چیز خنده دار گفت و نمیدونم چرا نتونستم خودمو کنترول کنم و خندم گرفت

اوخ خ خ خ خ

 تو خونه دنبام میکرد و من بدو اون بدو طبق معمول مامی به دادم رسید

مامان میگفت حسین بچه است دیگه کنجکاو  ولش کن

بابا یکم وا میستاد و یکم فکر میکرد و دوباره دنبالم میکرد

 

قضیه به همین جا ختم نشد فردا شب وقتی پاور چین پاورچین رفتم از سوراخ در نگاه کنم ببینم دارن چکار میکنن دیدم یه چیز آبی جلوی سوراخ در رو گرفته

 

ش و ر ت    بابا جون بود برای امنیت بیشتر آویزون کرده بود اونجا

هاهاهاها

دیشب که اسباب کشی داشتیم مجبور شدیم ۳ تایی تو حال بخوابیم

به خودم گفتم آخ جون آخ جون بیدار باشم ببینم چه خبره ؟

بعد از فکر خودم پقی زدم زیر خنده و  یاد خاطره دبیرستانم افتادم و با خنده خوابم برد

 

    قربون مادر و پدر مهربونم بشم که یه دنیا عوضشون نمیکنم   

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 7:27  توسط راشل   | 

بادکنک بازي

سلام به دوستهای خوبم

میخوام از این به بعد درباره خاطرات خنده دارم بنویسم البته اگه بلوگفا هم فیلتر نشه

۵ سالم که بود عاشق بادکنک بودم پدرم گمرکی بود و  ما تو یه شهرکی زندگی میکردیم که همه همکارهای پدرم هم اونجا زندگی میکردن

از اونجایی که از بچگی عاشق ارتفاع بودم یه روز رفتم بالای کمد و داشتم واسه  خودم حال میکردم که چشمم افتاد به یه بسته بادکنک ( ببخشید ها کاندوم )

اونم چه بادکنک هایی همه خارجی و مارک دار 

خلاصه شروع کردم باد کردن یکیشون و کلی بزرگ شد و با نخ بستمش دور انگشتم و دویدم تو خیابون وسط بچه ها

داشتیم بازی میکردیم که میدیدم هر کی از همکارهای بابام رد میشه میزنه زیر خنده و هر هر و ریسه میره از خنده قرمز میشه و کبود میشه و .....

۱۰ دقیقه بعد دیدم پدرم هراسونو دوان دوان داره از دور میاد (همکاراش زنگيده بودن بهش )

به من که رسید گفت پدر سوخته حالا دیگه برای من باد کنک بازی میکنی ؟

منم از همه جا بی خبر شروع کردم به فرار که ددی جون بادکنکم رو نگیره بابایی بدو من بدو بابایی بدو من بدو به هر کی هم میرسیدم داد میزدم عمو جلوی بابام رو بگیر میخواد بادکنکم رو بگیره ازم

قيافه اون روز آدمها يادم نميره و بابام که جاي کتک زدن من از خستگي نفس زنون نشت رو زمين  و .... آخرش هم مجبور شد از مامانم کمک بگيره ماماي جون اومد بيرون گفت دخمل خوشگلم نازم جيگرم کوچولوي خودم (وقتي قرمز بود از عصبانيت ) اونو بده يه دونه بزرگترش و دو برابرش رو بدم که قرمزه و خوشگل تره و هيچ کدوم از بچه ها ندارن و ........

منم دادم بهش  

گولم زد ديگه  

تا خاطره بعدي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 11:20  توسط راشل   |